تبليغاتX
بارباپاپا

بارباپاپا

بیانات یک انسان خوشحال

مثل همیشه شرمنده دوستایی شدم که بهشون قول داده بودم اینجارو ترک نکنم ...

مرسی پدیکس عزیز , عرشیای گل و همه دوستایی که برام پیام گذاشتن >

بالاخره امسال هم تموم شد با اینکه پر از درد و ناراحتی بود ولی اتفاقهای خوبم زیاد افتاد .

امیدوارم سال جدید برای هممون سال بهتری باشه . سال نو مبارک ...

دوستتون دارم :)

نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 5:2 PM توسط duxi|

این چند وقته چیزهای جدید زیادی دیدم ... گرچه بیشترش ناخوشایند بود ولی خیلی چیزا یاد گرفتم ... 

یاد گرفتم شاد ترین آدم در چشم همه , می تونه غمگین ترین آدم دنیا باشه .

یاد گرفتم روزهایی هست که تنها خودتی که باید با بزرگترین مشکلاتت بجنگی و هیچ کس اطرافت نیست که بهش تکیه کنی .

یاد گرفتم که آدما رو ببخشم وقتی دلمو میشکنن , شاید در موقعیتی هستن که من نمی تونم درک کنم .

معنی دوست واقعی رو با تمام وجود حس کردم و آدمایی رو دیدم که تظاهرو ریا تمام وجودشون و گرفته .

یاد گرفتم بعضی وقتها محبت زیاد باعث میشه آدما ازت دور بشن ,

وخیلی چیزهای دیگه ...



نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390ساعت 6:1 PM توسط duxi|

دیدی بعضی از آدما توو حالت عادی چقدر اذیتت میکنن و دلت رو می شکنن ؟ 

همین آدما وقتی یه مشکلی واست پیش میاد یه جوری مثل سوپرمن ظاهر میشن که خودتم شک می کنی این همون آدم قبلی یا سرش به جایی خورده ؟؟!! 

بعد دوباره که اذیتت می کنن دیگه روت نمیشه هیچی بهشون بگی ! 

هنوز تکلیفمو با این آدما نمیدونم !


بی ربط نوشت : 4 روز پیش تولد یکسالگیم بود ... کلی برنامه واسش داشتم ولی این مشکلات نذاشت که کاری بکنم :( حالا بیا شمع هارو فوت کن ...

نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت 4:47 PM توسط duxi|

هر کس به یه چیزی اعتقاد داره .که تو تنهایی باهاش حرف میزنه ... یکی به خدا , یکی هم به بتش مثل یه پشتیبان نگاه میکنه  ,

 ولی وقتی به هیچ چیزی باور نداشته باشی میشی مثل یه نخ که روی هوا معلقه ... ترس تمام وجودت رو میگیره و به آدما پناه میبری ولی خودتم خوب می دونی که هیچ وقت چیزی رو که دنبالشی توو وجود یه آدم نمی تونی پیدا کنی .

باور کن کسی هست که دوستت داره و همیشه کنارت , فرقی نداره به چه اسمی صداش کنی مهم اینه که اون میشنوه , فقط باور کن که هست و بقیشو بسپر دست خودش .

نوشته شده در جمعه 25 آذر1390ساعت 1:56 PM توسط duxi|

سلام به همه دوستای گلم , ببخشید که تاخیرم زیاد شد , حال جسمیم رو به راه نبود . دلم به شدت برای همه تنگ شده  , انگار یه چیزی کم بود . ممنونم از همه که به یادم بودید , امیدوارم مجبور نشم دوباره برم :) 

دوستتون دارم خیلی زیاد :)

نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر1390ساعت 3:30 PM توسط duxi|

مخ من این روزا رفته تعطیلات ... به نظرم هیچ چیری انقدر جالب نیست که بخوام بیام اینجا بنویسیم , البته برای خودم خیلی هیجان انگیز ولی فکر نمیکنم شما علاقه ای به خوندنش داشته باشید برای همین یه چند وقتی می خوام برم مرخصی شاید چند روزه شایدم چند ماهه :) اینجارو واقعا دوست دارم و دلم برای تک تکتون تنگ میشه ... 

پ.ن : برای همه آرزو می کنم زندگیتون پر از شادی باشه ...

یا حق 


نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 7:41 PM توسط duxi|

من فکر می کنم هرآدمی یه چیزی در وجودش هست که باعث میشه زیبا و دوست داشتنی و منحصر به فرد  به نظر برسه , حتی اگر ظاهر قشنگی نداشته باشه . این مشخصه برای هر کس یه چیز متفاوته . مشکلات ما دقیقا از جایی شروع میشه که به جای اینکه بگردیم و پیداش کنیم , سعی می کنیم از دیگران تقلید کنیم .

اینجاست که مسابقه ها شروع میشه و نتیجش هم چیزی نیست جز حسادت و حسرت و نا امیدی برای چیزهایی که دیگران دارن و ما نمی تونیم بهش برسیم .

ترجیح میدم جزو اون دسته از آدما باشم که فقط با خودشون مسابقه می دن  حتی اگر روند پیشرفتم کند باشه .

توضیح این قضیه برای خیلی از آدما که هیچ برداشت قبلی از شما ندارن , کار خیلی سختیه . این آدما با 2 3 بار هم صحبت شدن,  به خودشون اجازه می دن که نظریه ها و ایده های عجیب و غریب در موردتون ارائه بدن و هر از گاهی هم از زندگی ناامیدتون کنن .

سعی کنید زیاد بهشون توجه نکنید و نذارید که از برنامه های آینده دلسردتون کنن . بعضی جاها لازمه که صبر کنی و در جا بزنی تا جاده رو به روتون صاف و هموار بشه  اما قرار نیست که همه از روند کارتون با خبر باشن ,  همین قدر که خودتون بدونید دارید رو به جلو و به سمت هدفتون پیش میرید کافیه .   

پ.ن : پاکیزگی و زیبایی دو چیز کاملا متفاوتن !

بی ربط نوشت : دارم دیوونه میشم .. یکی به این استادای ما حالی کنه ما آدمیم نه کامپیوتر !

نوشته شده در یکشنبه 3 مهر1390ساعت 12:7 PM توسط duxi|

فهمیدم که فرشته ها گاهی لباسای سفیدشونو عوض می کنن , بالهاشونو میذارن کنار و مثل یه دوست با یه معجزه وارد زندگیت میشن .

پ.ن 1  : درسته که دیگه هیچ وقت دوستای قدیمیمو نمی بینم ولی با دوستای جدیدم فوق العاده خوشحالم :)

پ.ن 2  : انقدر این چند وقت اتفاق های خوب و بد افتاده که دیگه هیچ خبری بهم شوک وارد نمی کنه .


بی ربط نوشت : مرسی از همتون که بیادم بودید ... دوستتون دارم , فوق العاده زیاد :)

نوشته شده در دوشنبه 28 شهریور1390ساعت 7:30 PM توسط duxi|

بعضی وقتا انقدر حرف برای گفتن داری که ترجیح می کنی سکوت کنی , گاهی سکوتت طولانی میشه و به اونجایی میرسی که دیگه دلت نمی خواد کسی حرفات بشنوه . نه اینکه اون حرفها راز باشه و نخوای به کسی بگی ...نه ! فقط مطمئنی که واسه هیچکس مهم نیست که چه اتفاقی داره توو زندگیت می افته .

خبرهای هیجان انگیز , خبرهای بد , یه موفقیت بزرگ , احساسی که تا حالا نداشتی , همه و همه تبدیل میشه به یک لبخند و تو تبدیل میشی به سنگ صبور دوستات و راز دار خانواده . همه چیز و با ریز جزییات بهت میگن و تو گوش میکنی و آخر سر که احساس سبکی میکنن ازت می پرسن تو در چه حالی ؟ وقتی می خوای جواب بدی دیرشون شده , کار دارن , وقت تمومه و باز تو لبخند می زنی و با خودت فکر می کنی , برای اونا چه فرقی داره ؟ 


بی ربط نوشت : وقتی 2 قطب مخالف مجبور میشن کنار هم زندگی کنن , تفاوت تبدیل میشه به تنفر .

نوشته شده در سه شنبه 15 شهریور1390ساعت 8:16 PM توسط duxi|

مگر مهم است چقدر در جیبم دارم ؟

تنها همینقدر که دستهایم در جیبم احساس بی کسی نکنند کافیست
...
پرنده ِ مهاجر داریوش باشد یا دیوار سنگی ِ گوگوش

همینکه در گوشم بهانه ای برای نشنیدن دیگران است آرامم میکند

قدم میزنم بی منت چشم هایی که لباس هایم را تحویل میگیرند یا نه

آزادم ... آزاد ... نه در قامت یک پرنده ... که در اوج انسان بودن و درگیری هایش آزادم

خاطراتم برای دیروز و آینده نگری ها برای فردا ...

امروز را در امروز نفس بکش

اصلا روی همین خط عابر پیاده زندگی کن .

آنقدر درکش کن که مهم نباشد برای دیگران خنده داری یا نه

حفظ آبرو باشد برای هر کس که تاییدش را از چشم دیگران گدایی میکند ...

آسمانت را با هیچ کس قسمت نکن 

حتی نگذار بادبادک حسابت کنند

بادبادک تنها همان قدر از آسمان سهم میبرد که نخش به او اجازه دهد

اما خود را با خیال در زمین نبودن آرام میکند

نگذار هیچ نخی به تو وصل باشد

نخ ها تنها لایق عروسک های خیمه شب بازی هست و بس

درد دارد روزی بفهمی تمام حرکاتی که از تو سر می زند بابت تفکریست

که اکثریت به ذهنت القا کرده است

اسارت به میله های دورت نیست ... به حصار های دور تفکرت هست

تو تا وقتی محدود میشودی که از درونت محدود شدنی باشی

همه ی این حرف ها را هم کنار بگذار ...

دست خودت را بگیر و بی خیال تمام آنها که دو به دو قدم میزنند ، به دنیا سرک بکش

این روز ها شب نمی شوند که دوباره روز شوند

این روز ها را صرف کن ... از هر لحظه اش زندگی بیرون بکش

آنقدر که جانی برایش نماند و شب شود

تمام دغدغه های فلسفی ات را چند دقیقه گل بگیر

حتی بگذر از سوال همیشگی که خدا وجود دارد یا نه

تمام اعتقاداتت را چند لحظه کنار بگذر و ... زندگی کن

آزاد از هر اعتقادی ... که تو را محکوم به باید و نباید میکند

همان چند لحظه کافیست ... تا تنهاییت را بی ارزش نبینی

که درک کنی درد هایت به تو اصالت دارند

که اگر این نبودی و یک احمق بی سر و پا بودی درد هایت هم احمقانه بود

یاد بگیر درد هایت ارزش دارند ، زیرا از سر ِ خود بودن ِ تو شکل گرفته اند

بگذار دردی هم که میکشی شرافت داشته باشد

آنقدر به خودت برگرد که یادت بیاید هر انسانی با دیگری متفاوت است


خودت را کشف کن ... مگر میشود تو شبیه دیگری باشی ؟

اصلا چرا به این دنیا آمدی ؟ یکی از تو که بود کافی نبود ؟

...

خودت را بی اجازه کشف کن ...

باید چیزی درون تو باشد که تمام ِ دیگران جز خودت نداشته باشند

چیزی که تنها تو داری ... ایمان داشته باش وجود دارد ...

اگر پیدایش نمیکنی گناه توست

شاید آنقدر از خودت دور شده ای و دست به تقلید زده ای که درونت را گم کرده ای

خودت را کشف کن ... آلیس باش

درون تو سرزمین عجایبیست که نیاز به کشف دارد

اما تو همیشه درگیر ِ دنیای بیرونت هستی

همش میخواهی دیگران را کشف کنی ...

نیتشان را بفهمی ... اصلا بفهمی خوبند یا بد

خودت را ول میکنی به امان ِ خدا ...

آلیس سرزمین عجایب خودت باش ...

خودت را پیدا کن ... آنقدر خودِ جذابی درون هر انسان هست

که اگر کشفش کند آن را به هیچ حفظ آبرویی نمی فروشد

کی میخواهی باور کنی دنیا در بیرون تو تنها میگذرد

بی آنکه برایش مهم باشد تو هستی یا نه

و چه کودک یتیمی در درون تو هست ...

که تنهایش گذاشته ای و نخ هایت را به دست تایید گر اجتماع داده ای

هر چه اکثریت بگوید را میپذیری

هر چه اعتقادت بگوید را باور میکنی

هر چه به خوردت دهند را ، میخوری

کودکی درون تو ، به خیمه شب باز بودنت خیره شده

کی میرسد باور کنی تنها کسی که ارزش ِ خنداندن دارد کودک درون توست ....

خودت را زود تر از آن باور کن که دنیا مجبورت کند باور کنی ...

هومن شریفی


پ.ن :  فوق العاده نوشته هاشو دوست دارم ... هیچ سایتی نداره که لینکشو بذارم فط در فیسبوک یه پیج داره . ببخشید دیگه مجبور به کپی پیست شدم .


نوشته شده در شنبه 12 شهریور1390ساعت 12:6 PM توسط duxi|


آخرين مطالب
» با شرمندگی فراوان :|
» تجربه
» ! pull and push strategy
» باور کن !
» سلام دوباره :)
» خلاص
» جاده زندگی
» باز من اومدم !
» آتشفشان
» هومن شریفی
Design By : Pars Skin